عاشق دختر لاغر و قدبلند شدم که عین ته استکانی می زذ و پونزده سال از خودم بزرگ تر بود. اون هر روز به خونه ی پیرزن همسایه می اومد تا ازش پیانو یاد بگیره. از قضا زنگ خونه ی پیرزن خراب بودو معشوقه ی دوران کودکی من مجبور بود زنگ خونه ی ما رو بزنه. من هم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده می رفتم پایین و در رو واسه اش باز می کردم. اون هم می گفت" ممنون عزیزم" لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم! پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ دریاچه ی قو چایکوفسکی رو بهش یاد می داد و خوشبختانه دختره این قدر بی استعداد بود که نمی تونست آهنگ رو یاد بگیره. به هر حال تمرین زیاد به بی بی استعدادی دختره چربید و اون کم کمک داشت پیانو زدن رو یاد می گرفت. اما پشت دیوار، حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زن همسایه فقط بلده همین آهنگ و....